گروه کتاب
گروه کتاب کتابخانه فرهنگی دانشکده مهندسی
نقادي و نقد پذيري دو ستون محكم براي نيل به جامعه اي آرماني است. از اين رو مطالعه مقاله ي زير كه متن اصلي آن را مي توانيد در اينجا بخوانيد هرچند نظر شخصي من اينست كه نياز به يك ويرايش محتوايي دقیق دارد اما خالی از لطف نیست. چه خوب است كه اين ويرايش را اينجا و با حضور دوستان انجام دهيم. اشاره: آنچه از نقد در نظر اول به ذهن متبادر مي شود، ايراد و اشكال گرفتن از يك كار يا اثر علمي و هنري است، اما در واقع نقد نه ايراد و خرده گيري است نه اشكال تراشي، بلكه علم ارزيابي و سنجش ميزان اعتبار علمي يك اثر است كه مانند ساير رشتههاي علمي، قواعد و اصول خاص خود را دارد كه به آن «روششناسي نقد » گفته ميشود (1). امروزه نقد در تمامي عرصههاي علمي، هنري و ادبي وجود دارد و با پيشرفت روزافزون علوم از ديدگاههاي مختلف به آن نگريسته ميشود، مانند نقد از ديدگاه هرمنوتيك، مدرنيسم، پست مدرنيسم و غيره، لذا آگاهي از اصول نقد علاوه بر اينكه به ما كمك ميكند تا از خردهگيريهاي غيراصولي و بعضاً به دور از اخلاق علمي درباره آثار ديگران برحذر باشيم سبب ميشود كه به ديدي كارشناسانه مسلح شويم، آنگاه درباره آثار ديگران قضاوت كنيم و اميدوار باشيم كه با انتقاد اصولي و ضابطهمند است كه ميتوان زمينه توسعه علمي جامعه را فراهم آورد و روزنههاي جديدي به روي علم و تحقيق گشود. با توجه به چنين رويكردي است كه مقاله حاضر ميكوشد به نحوي موجز نقد را در سه جنبه نقد بيروني، نقد دروني و تحليل محتوا مورد بررسي قرار دهد. البته مراد ما از نقد، نقد آثاري است كه در قالب نوشتاري پديد مي آيند و اصطلاحاً به آن متن مي گويند، مانند كتاب ، مقاله و يا هر اثر نوشتاري ديگر. مقدمه: واژه نقد و نقد كردن در قديم به معناي تعيين عيار سكه طلا و تشخيص سكه واقعي از سكه قلب بوده است، اما در تداول امروز در يك مفهوم كلي به معناي قضاوت و ارزيابي درباره اعمال، افكار و آثار ديگران است و آنچه بيشتر از نقد به طور اخص مدنظر است سنجش و ارزشيابي دقيق و علمي درباره آثار و دستاوردهاي علمي نويسندگان، هنرمندان و دانشمندان در تمامي حوزههاي دانش بشري است. به كمك نقد است كه يك اثر اعتبار مييابد و نقاط ضعف و قوت آن عيان و موجب اصلاح مداوم الگوهاي دانش بشري ميشود. به عنوان مثال نقدهاي فرانسيس بيكن در قرن هفدهم بر منطق قياسي ارسطو سبب نسخ آن و استقرار منطق جديد استقرايي شد، لذا اهميت نقد در انقلابات علمي انكارناپذير است. اما نقد نيز چون ساير رشتههاي علمي اصول و قواعد خاص خود را دارد؛ اطلاع و بصيرت از اين اصول به همراه تجربه و برخورداري از ذهني پويا و نقاد به ما كمك ميكند تا گزارشي نقادانه و سازنده از يك اثر به دست دهيم و اما اصول مذكور: نگاه ناقد به يك اثر بايد همچون نگاه كارآگاه به يك صحنه پليسي باشد تا بتواند ارتباط منطقي بين اجزاي يك اثر را كشف و تحليل كند. نقد يك حمله و دفاع است؛ حمله به نقاط ضعف و دفاع از نقاط قوت. چه درحمله و چه در دفاع وجدان علمي و وجدان انساني بايد حاكم باشد و قلم و شخصيت در وادي غيرعلمي حركت نكند. هر امري را بايد با دلايل بپذيريم يا رد كنيم، هرچند كه ممكن است براي ديگران مكدركننده باشد، اما وجدان ناقد اقتضايي جز حقيقتگويي ندارد. اصولاً اساس يك اثر يا كار خوب در ايجاد ارتباط است؛ ارتباط بين اجزاي مختلف يك اثر و هرچه اين ارتباط منطقيتر و منسجم تر باشد ارزش و اعتبار اثر نيز بيشتر است. اجزاي اين فضاي ارتباطي شامل 1- مولف، 2- خواننده، 3- بافت و زمينه هاي اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي توليد اثر و 4- متن اثر است در نمودار زير رابطه اين اجزا نشان داده مي شود. پيوستگي بين اجزا سبب گفتوگو و ديالوگ بين عناصر بيروني و دروني اثر مي گردد. الف- عناصر بيروني نقد: 1- مولف يا توليد كننده اثر: براي اينكه بتوان نسبت به برخي از برداشتها و ايدههاي مطرح شده در متن با دقت بيشتري اظهارنظر نمود ضروري است كه تصويري از شخصيت نويسنده در اختيار داشته باشيم تا بتوانيم پرسش هايي را كه درباره مولف مطرح مي شود پاسخگو باشيم. پرسش هايي از اين دست؛ آيا مولف از نظر علمي در سطحي قرار دارد كه اثر را توليد كند، گرايش هاي سياسي، فكري و اقتصادي مولف چيست و موقعيت علمي مولف در محافل آكادميك به چه ميزان است؟ 2- برنامه پژوهشي يا گفتمان پژوهشي (research programme) يعني اثر درچه فضاي گفتماني (2) و تحت عنوان چه برنامه پژوهشي _فضاي حاكم بر پژوهش_ ايجاد شده است، فضايي كه ممكن است تحقيق در همه موارد تحت تاثير آن باشد و با تغيير گفتمان هم عوض شود. از اين نظر بايد بر شرايط زماني و مكاني توليد يك اثر يا پيام تاكيد كرد كه آن را اصطلاحاً تاريخيت اثر مي گويند كه برمبناي آن هر اثر و نظريه ريشه در خاك، لحظه هاي معيني از تاريخ دارد و با جنبه هاي ديگر حيات اجتماعي و فرهنگي آن لحظه در توازي و تفاهم است. هيچ متني معناي مطلقي ندارد معناي هر متني عرضي است از فرهنگ حاكم در زمان قرائت كه حتي زبان فضا را هم تغيير مي دهد، مانند فضاي گفتماني زمان جنگ، دوران سازندگي و دوران اصلاحات. 3- انتشارات: سيستمي كه اثر را نشر داده است، در ارزيابي ما نسبت به منبع جايگاهي خاص دارد زيرا مشخص كردن نوع انتشارات بسيار مهم است كه آيا حقوقي است، سياسي است ، دولتي يا نيمه دولتي است زيرا هيچ انتشاراتي نمي پذيرد كه اثري به زيان او منتشر شود. شايد بهترين مثال در اين خصوص كتابهاي فارسي است كه در قرن نوزدهم تحت تاثير فضاي استعماري در بمبئي و كلكته هند منتشر ميشدند. 4- خواننده: منظور آن است كه اين اثر براي چه كسي نوشته شده است و چه طيفي از خوانندگان را دربرمي گيرد؛ آيا براي طيف طرفدار يا مخالف نوشته شده است، براي مخاطبين حزبي و گروهي تاليف شده است يا اينكه عموم مردم را مخاطب قرار داده است، به عنوان مثال سياست نامه خواجه نظام الملك طوسي براي طيف طبقه حاكم نوشته شده است. طيف شناسي خوانندگان از نكات مهم و اساسي نقد بيروني محسوب مي شود. 5- ناقد: ناقد كيست و نقد خود قبل از انتقاد بسيار مهم است. ضروري است كه ناقد به موضوع اشراف داشته باشد و حداقل هم عرض مولف باشد، به زبان اثر تسلط داشته باشد، از قدرت تحليل و استنتاج بالايي برخوردار باشد و مشخص كند كه آيا همه اثر را نقد مي كند يا بخشي از آن را. ب- عناصر دروني نقد: 1- موضوع: ميتوان آن را پرسش يا گزاره بزرگ ناميد كه قصد داريم آن را نقد كنيم. آيا موضوع اثر موضوعيت دارد، جامع و مانع است، واژگان آن بار ارزشي دارد، آيا از اصطلاحات بيگانه استفاده كرده است؟ اينها پرسش هايي است كه از موضوع يا گزاره بزرگ بايد پرسيد. يك اثر بايد محدوده زماني و مكاني مشخص داشته باشد و اين در موضوع انعكاس يابد. البته بهتر است موضوع از اندك ابهامي برخوردار باشد كه آن را بلاهت موضوع گويند. موضوع بايد با محتوا همپوشي داشته باشد. 2- سابقه پژوهش (research review) : سابقه تحقيق تا چه حد ذكر شده است ؟ آيا زمينه ها براي خواننده ممحض است يا گمراه كننده؟ در اين بخش بايد منابع و آثار مرتبط با اثر به خوبي نقد شوند و از تكرار و واگويي پرهيز شود تا ميزان نوآوري و بداعت مولف آشكار گردد، زيرا اصالت يك اثر در بديع بودن آن است. 3- محتواي تحقيق: زيرمجموعهاي كه مولف تحقيق خودش را به پرسشهاي كوچكتر تقسيم كرده تا بتواند گزاره بزرگ يا پرسش بزرگ- موضوع- را پاسخ گويد، آن را اصطلاحاً مهندسي تحقيق گويند. ضروري است مشخص شود داده هاي تحقيق -كه بايد در يك نظام منطقي و روشمند به سامان برسد - تا چه حد قابل وثوق و اطمينان است و اين همان هسته سخت (hard core) تحقيق است كه تحقيق برگرد آن شكل گرفته است. كشف، فهم و نقد هسته سخت يك تحقيق وظيفه اصلي ناقد است و براي دستيابي و نقد هسته سخت ناقد بايد محتواي تحقيق را به دو قسمت تقسيم كند؛ 1- برش هاي ريز، 2- مهندسي كار. در يك اثر مثلاً مقاله هر پاراگراف بايد حكم يك برش كوچك را داشته باشد و گرنه جاي نقد دارد. تبديل برش بزرگ- موضوع- به برش كوچك نشان دهنده فضل مولف است. اين فرايند در طي مهندسي كار صورت ميگيرد؛ يعني ارتباط برش كوچك با برش بزرگ و نقد عدم ارتباط برش كوچك با برش بزرگ كه مي توان آن را شجره كردن كار ناميد. 4- ادبيات نگارش: بخشي از آن به شيوايي و رسايي نثر مولف مربوط مي شود و بخشي ديگر به اصول و قواعد نگارش، ساختار و واژگان و اصطلاحات ، پاراگراف بندي و لحن نويسنده مربوط است كه آيا نويسنده براي خواننده احترام قائل است و اعتماد خواننده را جلب ميكند؟ يك متن در ذات خود بايد ايجاد اعتماد كند، يعني خواننده در كتاب مشاركت داشته باشد. در بررسي ادبيات نگارش شايسته است به روش نگارش، انسجام مطالب، شيوه ارجاع دهي، نقل قول، سيستم استدلال و تبيين و مستندات تحقيق عنايت خاص شود. پ.ن متن کامل را در اینجا بخوانید کتاب «تاملات نابهنگام» نیچه حاوی چهار بخش 1- داوید اشتراوس 2- در سودمندی و زیان تاریخ برای زندگی 3- شوپنهاور به مثابه آموزگار و 4- ریشاردواگنر دربایرروت است. مطلبی که می خوانید چکیده ای است از بخش دوم این کتاب. از دید بسیاری از فلاسفه ،انسان موجودی تاریخی است که همین نکته خود باعث ظهور تمایزی واضح و آشکار میان انسان و حیوان می شود به این معنا که انسان همیشه در گذر از زمان حال خویش تعلقاتی به گذشته دارد که باعث شکلی دهی حال او و بر همین مبنا ساختن آینده ی خود می شود. به عبارتی انسان تاریخی همواره گذشته ی خویش را به یاد می آورد . اما دیدگاه نیچه در مورد رابطه ی انسان و تاریخ(یا آنچه گذشته ی اوست حتی در درجه ای بسیار سطحی و ناچیز با دید و افقی محدود) بر مبنای اصل رسالت وجودی است . حیات انسان صرفا چیزی نیست که به انسان تحمیل می شود، بلکه چیزی است که انسان طبق ارزشهایی که پیرو آن است با آن درگیر میشود و در رهروی آن موجودیت انسان یک رسالت است. برهمین اساس نیچه معتقد است که تفلسف بخشی از رسالت وجود است و حتی فراتر از آن اعمالی که شخص انجام می دهد ، اگر نتواند به انجام و پیشرفت این رسالت وجودی کمک کند عبث و توجیه ناپذیر است و در صورتی که حتی مانع از انجام این رسالت باشد باید طرد شود. به عبارتی دیگر نفس عمل جستجوی حقیقت و تلاش برای کسب معرفت ،خود بخشی از رسالت وجود است ولی اگر نتیجه ی این کنکاش به چیزی منتهی شود که مانعی در برابر دستیابی و پیشرفت این رسالت باشد، آیا باید با همان دید قبلی به آن نگریست؟! یا نباید در موردش تجدید نظر کرد؟! نیچه می گوید :"هر معرفتی که زندگی را ویران می سازد دمار خویشتن است، زیرا که معرفت بر اساس زندگی استوار شده است". از سویی دیگر نیچه، بر ضرورت تاریخ برای زندگی صحه می گذارد و وجود تاریخ را برای خدمت به زندگی لازم می داند و همچنین معتقد است باید تا آنجایی در خدمت تاریخ بود که تاریخ در خدمت زندگی است. سوال اینجا مطرح است که در صورت انحراف این کنکاش(تاریخ) چه باید کرد؟ چگونه می توان این کنکاش را به خدمت زندگی درآورد و زندگی را از موجودی تابع و مطیع این کنکاش بیرون کشید؟ مطابق با این دیدگاه ، از نظر نیچه حقیقتی که هم اکنون به عنوان تاریخ موجود است ، حقیقتی بیمار است که دچار این انحراف گشته است. برای چاره اندیشی چنین انحرافی و همچنین ارائه ی راه حلی که بتواند از تاریخ به عنوان خادمی وفادار به زندگی فیض ببرد نیچه معتقد است انسان باید بتواند در رویارویی با گذشته افق دید محدود و معلومی داشته باشد به بیانی آشکار، موجودات برای زندگی نه فقط به نور بلکه به ظلمت هم احتیاج دارند، فردی که می خواهد همه چیز را با حافظه ی تاریخی کامل احساس کند به کسی می ماند که با اجبار از خوابیدن بازداشته شود یا شبیه حیوانی است که صرفا با نشخوار کردن زندگی نماید. به عبارتی دیگر برای ایجاد یک رابطه سازنده میان زندگی و تاریخ ،باید خطی مشخص میان آشکار و نهان کشید و یا اینکه باید به هنگام فراموش کرد و به هنگام به یاد آورد. برای درک بهتر این موضوع می توان فردی را تصور کرد که در مکانی دور افتاده زندگی می کند فرض کنیم این فرد دارای قوه ی درکی محدود و بینشی سطحی است به واسطه ی همین درک و بینش محدود برداشتی که از حقایق و تجربیات خویش دارد اشتباه است و در مورد بسیاری وقایع غلط قضاوت می کند اما با این وجود در سلامت و سرخوشی کامل به سر می برد اما در کنار این فرد ، فرد دیگری را تصور کنید با دانش و قوه ی درک و بینش بالا که به واسطه ی دانش و افق دید وسیعی که دارد حال خویش را به واسطه ی حقایقی که از گذشته به یاد می آورد در تباهی می بیند. بنابراین انسان برای داشتن زندگی بهتر نیاز به پرورش یک شق غیر تاریخی دارد اما پرورش این شق باید به گونه ای باشد که در خدمت او قرار گیرد چرا که افراط در استفاده ی تام از چنین عاملی غیر تاریخی نیز مانع از پیشرفت رسالت وجودی اوست. در همین رهرو بشر به انسانی می ماند که در دغدغه ی اندیشه ای وسوسه کننده به گونه ای مضطرب است که حافظه ای او نسبت به گذشته جز اصوات و صحنه هایی پریشان چیزی به خاطر ندارد ، چنین فردی نسبت به حال(حالی که جاریست و متناوبا آینده را به دنبال دارد) دچار حالت نسیان و فراموشی است که حتما به فنا و گمراهی می انجامد . به دیگر سخن نه تنها افراطی گری در تاریخ و تاریخی شدن منجر به نیستی و زوال می گردد بلکه فراموش تام گذشته و قطع کامل پیوند میان گذشته و حال نیز چنین نتیجه ای را در بر خواهد داشت. به عبارتی:"انسان از طریق اندیشیدن،تعمق کردن،سنجیدن، تقسیم کردن و به هم پیوند دادن، عنصر غیر تاریخی مذکور را محدود می کند و فقط از طریق توانایی استفاده از گذشته برای حال و تجدید شکل آنچه در گذشته تاریخ واقع شده است، انسان ، انسان می گردد". از آن جا که ما همگی درگیر زبانیم و به آن می پردازیم، ذکر
چند نکته ضروری می نماید. علاقه دانشمندان تمام رشته ها توجه خاص به زبان است،
منتها هریک تنها در رشته خود و جدا از دیگران. من بر این اعتقادم که برخی از
آشفتگی های موجود در مطالعات حاضر، ناشی از بی توجهی کلی نسبت به زبان به مثابه
ابزار تفکر است. زبان، موضوعی به مراتب جالب تر و مهم تر از آن است که تنها
در اختیار عالمان کهنه نگر فقه اللغه یا تقلیل گرای (reductionist) معاصر باقی بماند؛ زیرا در این میان
وحدتی وحود دارد که از دو فرض نشات می گیرد. یکی از این دو، فرض را بر این می
گذارد که رابطه میان روان آدمی و گفتار به مراتب ظریف تر و پیچیده تر از آن است که
بتوان دریافت. و فرض دوم بر این پایه است که زبان اگرچه یکی از راه های ایجاد
ارتباط ما با دیگران است، ولی نه تنها بیانگر اندیشه بلکه حاکی از عاطفه و احساس
نیز است، به گونه ای که تحلیل صرفا عقلایی زبان چیزی بیش از توضیح شیمیایی گل سرخ
برای توصیف این گل به دست نخواهد داد. از میان ما، آنانی که شیفته کلمات اند و عبارتی زیبا به
وجدشان می آورد، می دانند که کلمات تنها ابزار آدمی برای بیان آلام درون، ادای
احترام، طرح یافته ها و ابراز توافق با رخدادهایی است که از درون یا برون بر ما می
گذرد. ما نیز همچون تمامی عاشقان، هر قدر بتوانیم بر آن چه دوست داریم می افزاییم.
عاشقی بیهوده نیستیم و عشقمان برای زندگی است. بگذارید داستانی کوتاه در این باره
نقل کنم: رسولی محنت کشیده از عشق به معنویت، در میانه بیابانی لم
یزرع فرشته ای در برابر خود دید که بانگ می زد، ای پیامبر برخیز، از بر و بحر بگذر
و دل مردمان را به کلام مزین ساز (از پوشکین، شاعر روسی). هراکلیتوس مظهر خرد در
یونان باستان نیز می گوید، نه به من بل به کلام گوش فرا دهید. اندیشه خود باید با فهم نقادانه رابطه بیان زبانی با شم
عمیق تر و پایدارتر انسان، همراه شده باشد. نیروی انگیزنده زبان است که می گیرد،
می لرزاند، دگرگون می سازد و از این رهگذر انسان را انسان می کند. و زبان چه به
گفته در آید و چه خاموش بماند، تنها خصیصه براستی انسانی است. بدین لحاظ، زبان به
مثابه نیروی کلیت ها (power of
universals)، در ما به ودیعه گذاشته شده است، تا از محیط اطراف خود فراتر
رویم و مالک جهانی برای خود باشیم. به این ترتیب، ما با الحاق نیروی پر شتاب و بی
قرار موجودیت فردیمان به نیروی از پی آینده و حجیمتر زبان، به حالتی از سیلان
جهانی پا می نهیم. و برای چنین امری تنها یک منشا و منبع وجود دارد که همانا ماهیت
ذهن است. اگر واژه ها از منشای جز ذهن سرچشمه می گرفتند و خاستگاهی
چون مرز و بورم و سرزمین مادری می داشتند، در همان پهنه زاده می شدند و می مردند و
به این ترتیب ما فریب خورده و گرفتار توهمی باطل می شدیم. وجود این نعمت سحرآمیز بر حرص و آز زمان غالب آمده است،
نعمتی که به ما امکان می دهد با دیگران ارتباط برقرار سازیم، از اسرار پنهان وجود
خود پرده برداریم، به هنگام استمداد به خصایص روانی ذهن و دل خود متوسل شویم، آلام
درونی مان را ابراز کنیم، در غم و اندوه یا ناامیدی و به هنگام تمنا از همین ابزار
یگانه یعنی زبان در سنت مکتوب یا ملفوظش بهره گیریم؛ و این همانا مساله ماست که
ذهن و دلمان را به خود مشغول ساخته است. و این زبان است که پرشکوه و زنده از دهان
آدمی فوران می کند و پرحرارت به بیرون می جهد. و این زبان است که به دور از هر
کارایی عملی و بلاواسطه، به ما می آموزد که واژه ها نمادهای نهایی اندیشه اند و
نیروی زندگی یا مرگ در همین زبان نهفته است. کلام همانا قدرت است. قدرت است زیرا به نیروهای نهانی و پر
رمز و راز حیات می بخشد. نقش و کار کلام برانگیختن نیروهایی است که تاکنون پنهان
یا سترون بوده اند. و تنها در انتظار فرمان کلام بوده اند تا بر آن ها پرتو افکند،
آشکارشان سازد و امکان ورودشان را به قلمرو وجود و زمان فراهم آورد. این همان
نیرویی است که انسان از همان بدو پیدایش تمدن به کلام نسبت داده است. زبان نوعی روند رهایی از خردگرایی مفهوم مدار، منطقی یا
استدلالی است. زبان نه تنها برای آن است که بیان کند، ارتباط برقرار سازد، استدلال
کند و نتیجه بگیرد، بلکه امکان تجسم را نیز میسر می سازد، و درک شمی زبان نخستین
نقش و عمل همان نیروی واحد و یگانه ای است که خرد نامیده می شود. زیرا از این پس
است که می توانیم از پذیرش منفعل داده های حسی، به نگرشی تازه، سازنده و خودجوش از
کل عالم گذر کنیم. بدین سان، زبان نه تنها برای بنای عالم فکر، بلکه برای ساخت
جهان بینش و درک نیز به پدیده ای ناگزیر مبدل می شود که این هر دو جهان در کنار هم
هسته نهایی پیوندی مفهوم – معنوی و احلاقی – را میان تمامی ما پدید می آورند. زبان نیرو و کنشی است، نه تنها برای ایجاد ارتباط و حدیث
نفس، بلکه برای درک وضعیت و جهت یابی در جهان هستی. زبان روجی است جسمیت یافته.
سکوت و گنگی کشنده و انزوای جانکاهی که تجربه می کنیم، سرانجام در زبان در هم می
شکند. و این آفرینش افق های هرچه گسترده تر ارتباط میان انسان ها که اکنون تمامی
بشریت را در بر گرفته، ما را به ضرورتی درونی و اجتناب ناپذیر فرا می خواند تا بینش
ارتباط را به مفهوم پیوند میان انسان ها، پرورش دهیم و محترم بداریم. نیازی به
جستجوی کلام نیست؛ کلام و سخن درون ما نهفته است. در خاتمه، سخن ویلهلم فن هومبلت، فیلسوف بزرگ زبان را به
یاد می آوریم که چنین گفته است؛ ما انسانیم، نه بدان خاطر که زبان داریم، بل از آن
رو که خود زبانیم. پیشگفتار کتاب زبان و
اندیشه - روت ناندا آنسن تو بدی! این بار از یه تجربه می خوام بگم. تجربه ای که برای خیلی از ماها اتفاق میافته. و کمن کسایی که این جزء اتفاقای روزمره ی زندگیشون نیست. حالا چه حواسشون باشه چه نه. مدت ها فکر می کردم از قضاوت دیگران ذهنمُ آزاد کردم و برام مهم نیست فکری که دیگران راجع بهم می کنن. فکر می کردم تنها چیزی که برام مهمه اون چیزیه که خودم راجع به خودم فکر می کنم. اما اشتباه می کردم. من به وبلاگای زیادی سر می زنم. نوشته های زیادی رو می خونم. با آدمای زیادی آشنا می شم توی دنیای مجازی. و دستچینی از این وبلاگا دارم که تقریبا هر روز بهشون سر می زنم. دو سه روز قبل توی یکی از اونا یه نفر که نمی دونم کی بود و از کجا اومده بود توی قسمت نظرای اون وبلاگ هر چی از دهنش در اومده بود بهم گفته بود. تهمتایی بهم بسته بود که تو خواب نمی دیدم. فحشایی بهم داده بود که اگه روبروم بود موقع گفتنشون حتما واکنش خیلی سختی ازم می دید. و جالب که ادعا می کرد منُ می شناسه و تمام اون تهمتا حقیقته و افشاگری! دوشب از شدت توهینی که بهم شده بود مجبور شدم مدت زیادی با ذهنم بجنگم تا آروم شم و بخوابم. "چرا باید کسی اینطور راجع به من فکر کنه؟" و این جا بود که فهمیدم چقدر هنوز برام مهمه فکر دیگران راجع بهم. امروز صبح بعد از سحری رفتم توی همون وبلاگ و توی جواب به همون خواننده نوشتم که دلم می خواد بیاد توی وبلاگ خودم و اگه حرفی داره اون جا بزنه. نوشتم دلم نمی خواد وبلاگ یکی دیگه رو تبدیل به فحش نامه کنه. و ازش دعوت کردم نوشته هامُ بخونه و بیشتر باهام آشنا بشه. نوشتم که سعی کردم تهمتا و بد و بیراهاشُ فراموش کنم...اما در هر حال می دونم که بازم ته دلم برام مهمه که چی راجع به من فکر می کنه. حتی با این که نمی شناسمش و قضاوتش هیچ تاثیر منطقی توی زندگیم نداره. حالا یه سوال دارم. واقعا چرا با این که بعضی از مسائل از نظر منطقی هیچ تاثیری توی زندگیمون ندارن ولی ذهنمون با جدی گرفتنشون باعث تاثیرشون توی زندگیمون می شه؟ چرا این قدر نظر دیگران حتی وقتی کاملا غلط و به شکل اغراق آمیزی دور از واقعیته برامون مهمه؟
| Design By : Night Skin |



